![]() |
![]() |
|
|
مأمور آمد و در مشت قبضی مچاله داشت مأمور آب و برق و تلفن نبود مأمور مرگ بود که قبضی حواله داد قبضی مچاله که در مشت خفته بود قبضی که سالها در مشت به در بسته خورده بود مأمور رفت من ماندم و قبض مچاله ای در مشت نگاه کردم و دلم به حالش سوخت بیچاره خسته بود مبهوت ماندم که چقدر دیر رسیده بود مشت و قبض را وا کردم تا این سفیر خمیده را ز تکلف رها کنم با پیکری سیاه از روز و ماه و سال و رقمهای بیشمار منهای تن از گریه های من ضرب پیمانه در بطری شراب جمع فریب با گودی کلاه و تقسیم قمار بر تخته های نرد اما ... اینجا از ریاضی وجود چیزی کم گذاشته بود چیزی شبیه روح در مستطیل خالی مهلت پرداخت.! |
|
+
مجموعه آثار محمد اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| محمد اکبری / ترانه سرا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
استاد شاکر بیگی ماهنامه سیمای نو شعر پارسی زبانان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مذهبی عاطفی شعر اجتماعی |
|
RSS
|