![]() |
![]() |
|
|
تو حصار زاغکا میشنوفی مشتی گنده حرف تو نداری چاره ای پنجه بکش به هر طرف هر کی از راه می رسه غصه ای بارت میکنه یا که از راه نرسیده سر تو کارت می کنه رمز عبور را وارد کنید |
|
+
مجموعه آثار محمد اکبری |
|
|
نه نگاهم می تونه فاصله ها رو کم کنه نه چشام می تونه دنیا رو سرای غم کنه نه دلت سمفونی ترانه های عاشقاس نه غمت شکل شهید کردن این شقایقاس
رمز عبور را وارد کنید |
|
+
مجموعه آثار محمد اکبری |
|
|
مأمور آمد و در مشت قبضی مچاله داشت مأمور آب و برق و تلفن نبود مأمور مرگ بود که قبضی حواله داد قبضی مچاله که در مشت خفته بود قبضی که سالها در مشت به در بسته خورده بود مأمور رفت من ماندم و قبض مچاله ای در مشت نگاه کردم و دلم به حالش سوخت بیچاره خسته بود مبهوت ماندم که چقدر دیر رسیده بود مشت و قبض را وا کردم تا این سفیر خمیده را ز تکلف رها کنم با پیکری سیاه از روز و ماه و سال و رقمهای بیشمار منهای تن از گریه های من ضرب پیمانه در بطری شراب جمع فریب با گودی کلاه و تقسیم قمار بر تخته های نرد اما ... اینجا از ریاضی وجود چیزی کم گذاشته بود چیزی شبیه روح در مستطیل خالی مهلت پرداخت.! |
|
+
مجموعه آثار محمد اکبری |
|
|
می آید با طلوع آفتابی سخت عالمگیر با صدایی رعد آسا در سکوتی پیر می آید با دو صد بدرود و یک لبخند بی قراول ، پر نفس ، با قبضه شمشیر خواب می گیرد ز چشمان صبحگاهی زود گریه می خندد به مردان در پگاهی دیر خون شناور می شود در پای آدمها چهره گلگون می شود از بوسه شمشیر ناگهان با تاخت می آید ز راهی دور جمعه روزی زود جمعه روزی دیر |
|
+
مجموعه آثار محمد اکبری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| محمد اکبری / ترانه سرا |
|
| پیوندهای روزانه |
|
استاد شاکر بیگی ماهنامه سیمای نو شعر پارسی زبانان آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو موضوعی |
|
مذهبی عاطفی شعر اجتماعی |
|
RSS
|